خسته

دست هایش سرد

نگاهش اما نافذ بود.

چشم هایش را بستم

از دماغه ها و گردنه ها و چاههای هوایی گذر کرده بود.

خسته بود

در سایه سار درختی آرمید و محو شد.

خسته بود

در گرمای پتو ذوب شد.

خسته بود

در خاک تپید و

                   غبار شد.

خسته بود.

/ 1 نظر / 15 بازدید