پری پسته زار

حناي بسته رنگت
چون فسيلي در تنگناي صخره.
کدام غروب؟
کدام طلوع؟
پري‌زار دل من
بي خورشيد مانده است.
پسته زار دلم را آواي دشتبانان برده است.

خواستمت پري!
چونان نامي در پسته‌زار
که جيک جيک گنجشگان شاد و
قارقارکلاغان بومي‌است.
چينه شکسته را بنگر
و آشيان برقرار را.

تو نامي از ميان نام‌ها
واژه اي در زيرو بم آب‌ها.
موج در موج
حجم لبخندت ژرف‌تر از شب
چه شبانه‌ها بر پسته زار شعر گذشته است

تو نامي ميان نامها
چون گلوي تر بغضي
در حادثه برقرار شب...

شب از پسته زار گذشته...
بانوي صخره نام
از کاکلي بپرس
از کاکلي بپرس
آخرين ماهي صورتش را شست
                                       در قنات روشني.
نامت آشکار است پري!

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید