پسین دلتنگی

لب چینه شکسته

آفتاب پا آویزان کرده

مهتاب

دست به دیوار

بالا می آید.

 

ترنم اندوهی

از حوالی ظهر به گوش رسید.

کتاب را بستم

پیاده گوش سپردم تاآن سوی پسته زار:

کاکلی تنهایی آواز می خواند.

 

ـ پسین تنگی است

کاکلی تنها!

حزن آوازت را به من بده.

 

پشت چینه شکسته

شب پا گرفت.

مهتاب عبوس

تا تن پسته زار خزیده.

/ 0 نظر / 14 بازدید