آفتاب پسته‌زار

شعر و نوشته‌های مهدی حسنی باقری

 

خواب تابستاني

 

 

زندگي همين بود؟

آسمان از كوههاي كوتاه بگذرد

خاك كفش‌هايمان را پاك كنيم و يكديگر را در سراشيبي گورها صدا بزنيم:

«افهم يا قلاني؟»

نه!

من نمي‌فهمم

من نمي‌فهمم.

 

جوراب‌هايم را پر از ميوه هاي نارس مي‌كنم

چشمان تو كال‌اند غزيزم

گيسوان‌ات پژمرده‌اند

لبانت رنگ باخته‌اند.

 

هي صبح شود

بلند شويم شعر بگوييم:

گنجشگ‌ها روي سيم برق

گنجشگ‌ها روي ايوان

گنجشگ‌ها پشت پنجره

گنجشگ‌ها توي ماهيتابه

گنجشگ‌ها روي ميز صبحانه

 

كجا بودي؟

خواب تابستاني‌ام را نذر ستاره‌هاي اكليلي اتاقت كرده‌ام.

بگذار ماه اخم كند

كهكشان‌ها پاك شوند

بگذار آسمان راهم قسمت كنند ميان پول‌دارها

ـ زمين كه مال آنهاست ـ

                                     چه فرقي  مي‌كند؟

 

چقدر خواب زيباست در دنيايي كه در بيداري فريب مي‌دهند.

چقدر خواب زيباست در دنيايي كه در بيداري آدم مي‌كشند.

 

تابستان

چون عنكبوتي خوابيده در جوراب‌هايم

 

ميوه‌ها مي‌رسند عزيزم

منتظر مي‌مانم

چشمان تو در راه‌اند.