آفتاب پسته‌زار

شعر و نوشته‌های مهدی حسنی باقری

داستان کوتاه کوتاه 1

دو روز به عید مانده بود. مادر گفت« لباس‌های کهنه‌تان را دادم به اکرم خانم که بدهد به آدم‌های مستحق.»

تعطیلات خوش گذشت. اولین روز مدرسه در سال نو ، کت راه راه پدر را در تن معلم علوممان شناختم.