آفتاب پسته‌زار

شعر و نوشته‌های مهدی حسنی باقری

دوباره

شهرستانی دوردست که شب هایش به شب های روستا می ماند با زوزه روباه ها و آوای دلخراش شغال ها... تصور بکن .

    موطن آدمی را در هیچ نقشه ای نشانی نیست/ موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش می دارند...[i]

   گاهی وقت ها فکر می کنم مشغول نوشتن رمانی بلند هستم که در آن کوهستانی است، درختان گردو و رودخانه ای باریک چون تسبیحی گسسته. گاه که کنار پنجره می نشینم کاعذ و قلمی را در دست هایم احساس می کنم که از سنگینی جمعه شب های تنهایی مچاله و شکسته شده اند. به خود که می ایم چیزی ننوشته ام، جایی نرفته ام، در به روی کسی نگشوده ام ؛ فقط اندوه کوهستان را به درون کشیده ام .

   صبح شنبه چه خواهد شد وقتی دوباره کتاب های نخوانده را می گشایم و فکر می کنم باید بخوانم... جرقه ای و باز شرری برای آغازی دوباره اما وهمی ایمان ام را به غارت می برد و پنجره فرایم می خواند با کاغذی و رمانی که در سکوت نوشته می شود با قلمی شکسته... تا جمعه شبی دیگر...