آفتاب پسته‌زار

شعر و نوشته‌های مهدی حسنی باقری

مسافر

گفتم می روم

و اندوهناک ترین بدرودم را شنیدند.

از خانه ای

با پنجره ای رو به کوه و درخت و پرنده

شادمانه ترین درودها آمد.

دست های زبرم

آفاق دور را در انحنای کاغذ کشید

آفتاب به من گفت

کوههای مقابل چقدر نزدیک اند

و آواز پرنده

درخت را به من فهماند.

              ***

من مسافرم

درود و بدرود،

برهر آنچه دور و نزدیک.