آفتاب پسته‌زار

شعر و نوشته‌های مهدی حسنی باقری

می گويد

می گوید من تورا برای کار دیگری در این دنیا می خواهم. چرا نمی فهمی و راه خودت را می روی ؟  آخر چطوری به تو حالی کنم؟ خیلی دوستت دارم . بابا زندگی تو اصلا چیز دیگری است. با خودم می گویم شاید همه اینها تصادفی است. مثلا من به جای اینکه این همه از موسیقی و شعر خوشم می آید، می توانست از صدای  شمردن پول خوشم بیاید البته پدرم می گوی کاش من اینگونه بودم آن وقت کمی آدم تر بودم .

   نمی دانم یک چیز هایی در من است که اصلا نمی توانم با دیگران مقایسه اش کنم . مثلا وقتی می روم بانک و درخواست وام می دهم ودر عین بی انصافی و علیرغم اینک حقم است و شرایط اش را دارم ؛ درخواستم را رد می کنند ، در کنار اینکه دوست دارم جا قلمی را بر سر مسئول وام خرد کنم ،  بیشتر از همه دوست دارم بروم خانه و تا حد مرگ کتاب های فلسفی بخوانم . یا وقتی که در اداره حقم را می خورند و پارتی بازی می کنند دوست دارم بدوم خانه و مثنوی معنوی را یک نفس بخوانم تا تمام شود. بخوانم ، بخوانم ، بخوانم و بخوانم.

  می گوید تو برای چیز دیگری آفریده شده ای . می گویم پس چرا در جای دیگری آفریده نشده ام؟

از خیابان که بر می گردم ، حس شعر دارم و گوش سپردن به موسیقی های قدیمی . مبتذل .و غیر مبتذل هم ندارد. بنان به کوچه پس کوچه های شمیران می بردم با هوای عاشقی و گم و گور شدن . اما اما این شهر کوچک که جایی را ندارد تا بتوانم در آن گم بشوم.

می گویم جای دیگر حتما با این جا فرق می کند. می گوید : خودت نمی دانی تو آدم دیگری در جای دیگری هستی امادفکر می کنی اینجایی . قبول نداری ؟

شما بلدید برقصید ؟ من / نه . من فقط بلدم با صدای بلند موسیقی گوش دهم توی دلم شاید اما؟

-         حیف شد.

 

امشب اباید تا صبح در س بخوانم آن هم برای امتحان جامع . البته این نوع خواندن کمی با شعر خواندن فرق می کند. من بیشتر دوست داشتم امشب تا صبح توی خیابان ها ولگردی می کرد م ، یا توی اینترنت وب گردی .

راستی من وقتی که خیلی حالم گرفته می شود دوست دارم یک چیزی بنویسم مثل الان.