آفتاب پسته‌زار

شعر و نوشته‌های مهدی حسنی باقری

بی خويشی

از پسته زار گذشتی

از خاک رستی و

بر گرده باد...

نه آسان تر:

تازه آمده ای

با طرح انگشتی آبچکان

دوستم داری

آواز می خوانی

به چشمانم خیره و آن راز...

راز نه:

قرض گرفته ام

آواز زن و

کلمات شاعر را

شب پسته زار را

انگورهای آبچکان نهر «عزت آباد» و

صبح بارانی« شریف آباد» را.

 

تمام روز

می خواندم و

شعر می گفت مرا

فرو رفتم در شب

باد آمد

پیچید در زمین

از من گذشت

از پسته زار

از گنجشگ...

 

آفتاب تمام صبح را باریده بود

تا من نباشم و

باد بوزد بر کرت ها و

انگورها و

دست هایی که رها شد

 

رها شد.

رها شد.

 

دوستم دار ی را

دوستت دارم را

 

رها شد.

رها شد.

 

آن صبح

تا شب نپایید.

 

3/2/1385 بافت