دلتنگی
اینجا دلم برای سادگی تو تنگ است
میان آدمها
برای تو بغضم میگیرد.
اکنون ، لحظهای
دیر یا زود
صبح یا شب،
اینجا
دلم برای وقت تو تنگ می شود.
گلوله گلوله اندوه
ماشه ماشه درد
بار بار گوگرد...
کجایی تو؟
کجایی تو؟
روباه
سرد و کال
سایهها
در جدال آفتاب.
گرم و رسیده
مهتاب
در آشتی شب.
روباه
اتفاقیاست در پسته زار،
با چشمی جدال و
چشمی آشتی.
روباه
اتفاقی است در پسته زار.
٢١/۴/١٣٨٢-شریفآباد
پنجره باز
بدهکار تنها چراغ روشن این حوالی است
آفتابی نیست
انبوه برگ های خاموش
رگبرگ های روزی خیالی اند
در صف غنچه های نشکفته.
شب از هر طرف گریبان می گیرد
واژه ها ی بسته در سراشیب انهدام
شاعر
نقش برجسته قاشقی طلایی است با صدایی خرد بر جدار پوسیده فنجان
آه شب
آه شعر
آه شعور
آه معرفتی که نمک بر زخم «شبانه ها» می ریزی.
من
پیوسته از پنجره ای بسته می سرایم
پنجره های باز
بدهکار اندوهند و چراغ های خاموش.
در صف غنچه های نشکفته
دراندوه واژه ای شاعرمی میرد
در صف غنچه های نشکفته
رگبرگ های نور
تلخی صبحی را مزه مزه می کنند.
شاعر!
فنجانت را پر کن از واژه های تلخ.
1شهریور 1388 شریف آباد
روزها
پرسش کنان
به کفایت از دست دادمت
تا دیگر در عِرق لحظههایم نباشی.
پاسخ گویان اما
به افراط دشنامم دادهای
تادیگر نباشم.
بیابان تهی است
و من امروز دانستم بی ـ آبان
بی و آب است
بی تو...
بی من...
هرریگی اینجا دشنامی
و هر وزشی لیچاری فیالبداهه است
به حد کفایت ، به افراط کوشیدهایم
بس است دیگر.
خیالات
خودکار
بیکار افتاده آنجا
فکر میکنی شعر چیز سختی است
جوان تر که بودی شهامتت بیشتر بود.
گفتم الان باید مست باشی ، یا خواب
یا در اندوه آنچه باید میشد و
نشد
و آنچه نباید میشد و
شد.
و نمیدانم
حرف «ش» را دوست داشتی و از «لام» متنفر بودی
و لام تا کام حرف نزدی.
اندوه هم شراب است
شادی هم...
خودکار
بیکار افتاده آنجا
در فکر قدم زدن بر کاغذی است.
هی!شاعر پا برهنه!
بی چشمان آشنایش
کجا؟
جنون
منم
واژه ای آرمیده دردیوان شمس
سنگینی پلک هایم
بار جهان را به دوش می کشد.
خوشی؟

خوشی ؟ آخر بگو ای یار ، چونی؟
از این ایام ناهموار چونی؟
به روز و شب مرا اندیشه توست
کزین روز و شب خونخوار چونی؟
ازین آتش که در عالم فتاده ست
ز دود لشگر تاتار چونی؟
در این دریا و تاریکی و صد موج
تو اندر کشتی پربار چونی؟
منم بیمار و تو مارا طبیبی
بپرس آخر که«ای بیمار، چونی؟»
مَنَت پرسم اگر تو می نپرسی
که:«ای شیرینِ شیرین کار چونی؟»
وجودی بین که بی چون و چگونه ست
دلا دیگر مگو بسیار:«چونی؟»
بگو در گوش شمس االدّین تبریز
که:«ای خورشید خوب اسرار چونی؟»
دیوان شمس
درنگ
لختی بایست
نارون
با صد هزار زبان
از پاییز می گوید.
پرنده کوچک
روی جاده باریک پرواز را رها کرد.
جاده به پایان میرسد،
آنجا که آفتاب ؛
و آغاز میشود قدمهایت
آنجا که
ستاره.
درخت و
آفتاب و
آب و
ستاره،...
لختی بایست
باد میآید.
دگر گونه...
«شیرین بیان»ها
تکیه کلام بهارند.
دری در لختی امیدی چرخید
سُرنا این بار
از سر گشادش آواز سر داد؛
دگرگونه گلی
در دگرگونه بهاری رویید.
پسته زار بر مدار خندانی و
آفتاب
لعاب سبزهها؛
دگرگونه نسیمی
بر دگرگونه سبزهزاری وزید.
اندوه خیام
با سحر لبخند سعدی؛
دگرگونه واژگانی
دگرگونه شعری سرایید.
از دیدگاه بوزرجمهر حکیم ویژگی های مرد خردمند پنج چیز است :
1- اندوه چیزی را که از دست داده نمی خورد.
2- از آنچه هنوز به دست نیاورده شاد نمی شود.
3- به آنچه ناشدنی است امید نمی بندد.
4- چون از رنج و بدی تن آسان می شود ، از نابودنی ها هم هراسان می گردد.
5- در برابر سختی ها سست نمی گردد.[1]

