آفتاب پسته‌زار

شعر و نوشته‌های مهدی حسنی باقری

مرد گفت...

ـ ...بارانی از حروف بی‌صدا

حروف ربط و بی‌ربط

کلمات خنثی...

گیرم چون قاطری چموش.

مرد گفت:

شاعرم و

              واژه‌ای در خور نمی‌یابم.

 

ـ آمدن  ،نیامدن

ماندن ، رفتن...

بیهوده چون باران در گورستان.

گیرم گلی بر مزاری بروید

                                یا

                                    نه.

مرد گفت:

عاشقم و

یاری در خور نمی‌یابم.

                 


پاییز

دیروز هیاهوی نزدیک باران در باغ.

امروز

سکوت سپیده در دور دست.

باد نمی‌وزد.

پرنده نمی‌خواند.

برگ‌های نمناک فروریخته نجوا می‌کنند:

پاییز، پاییز، پاییز.


در ساحت شمش 4

1

و جهان فراخ است.

اگر راهی آشکار بسته ،

راههای پنهانِ باز

                       بسیار است.

بسیار ، بسیار ، بسیار.

 

2

آبِ آبم،

باغِ باغ.

اگر پر غم

               اگر شاد.

 


کی؟

نگاه می‌کنم به دماسنج.

پیشرفت رنگ نارنجی برگ تاک‌ها را اندازه می‌گیرم.

چند روز دیگر مانده است؟

کلاغی در دوردست

قارقار کرد و پرید.


آخرالزمان

جنگل علف‌های هرز

کتابخانه ورق‌های باطله

گله گرگ‌ها

کندوی زهر.

 

بیداری شب و

                    گٍل‌اندود آفتاب.

گلوله‌های سربی به جای ستارگان .

منورهای افشاگر

در نقش ماه.

 

اینگونه ترسیم می‌کنند آخرالزمان را:

مرگ سوشیانت

پیروزی اهریمن...


 

همین که گفتم شعر

چشمان سیاهت را بر دفتر سپیدم دوختی.

آرام گرفتم.


 

هر روز راهی و

هر شب خوابی...

پایان جاده کجاست؟

کی تعبیر می‌شود اینهمه خواب؟

 


 

کنار آخرین گل پاییزى...

خاطره‌ای که

                 به خاک رفت.


فراموش

فراموش می شوی.

یادگارهایت را چون بوی مرگ می دهد دور می ریزند.

در دلتنگی ات

وقتی به خوابهایشان می روی،

ـ از ترسشان ـ

صبح همان روز صدقه می دهند

و  زیر لب

دشنامی نثار عکست می کنند.

 

می دانی چه خبر است و باز

لبخند می زنی،

با لبانی که خاک می شوند.

 نگاهشان می کنی،

با چشمانی که در تاریکی گور

پی آشنایی می گردند و

                                 نمی یابند.


در ساحت شمس3

1

در ساحل وفایم و

تو غرق جفا.

کی این جان تلخ

                        خوش شود؟

 

2

در گوش زمین

بارانی خوش،

خواب بهار می بینند

انبوه دانه ها.